فصل اول: برفی که بنفش بارید
در دورترین گوشهی نقشهها، جایی که زمستان هرگز پایان نمییابد، قلمرویی خفته است که نقشهکشها هرگز نتوانستند ثبتش کنند. روایتها میگویند نخستین برف آنجا بنفش بارید؛ چون آسمان پیش از آنکه از یادها برود، آخرین رنگش را به زمین بخشید. از آن شب دهکدهای میان کوهها و مه شکل گرفت.
فصل دوم: چراغهای بینام
مردم دهکده هر غروب بر بام خانهها چراغی میگذارند. نه برای گرما، بلکه برای کسی که هنوز نیامده. هیچکس نامش را نمیداند؛ فقط میگویند قهرمانی است که از میان مه میرسد و چشمانش بیش از یک عمر را به یاد دارد. کودکان پیش از خواب، خطوط آن پیشگویی را زمزمه میکنند.
فصل سوم: درخت ریشههای درخشان
در قلب دهکده درختی ایستاده که ریشههایش مثل رگهای نور زیر زمین میتپد. هر مسافر که وارد میشود، شاخهها زمزمه میکنند و کارتی از برگها فرو میافتد. کارتها سرنوشت را تعیین نمیکنند؛ فقط نشان میدهند کدام راه از پیش در دل تو بوده است.
فصل چهارم: دروازهی باز
امشب مه کنار رفته و دروازه باز است. نگهبان پیر چراغ آخر را روشن کرده و دهکده نفسش را حبس کرده. اینکه تو همان قهرمان هستی یا نه را فقط راهی که انتخاب میکنی نشان خواهد داد.